محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

115

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

سرزمينى كه آرزوى آن را داشت ، رسيده است . اين همان شهرى است كه به اميد آن بيابانها را در نورديده ، پس بايد بپاس عنايت خدا و اعتراف به توفيق و هدايت خويش سجده شكر بجا آورد . يعقوب غريب ، وارد شهر شد و با رويى گشاده و لحنى ملايم از رهگذران پرسيد : آيا كسى هست كه لابان فرزند بتوئيل را بشناسد ؟ گفتند : آيا كسى هست كه لابان برادرزن اسحاق پيغمبر را نشناسد . او بزرگ خاندان خويش و زعيم ايشان است ، لابان صاحب اين گله‌هاى گوسفند است كه در اين ريگزارها چون سيل روانند . يعقوب عليه السّلام گفت : آيا كسى هست كه مرا به خانه او راهنمايى كند ؟ مردم گفتند : اين دختر وى راحيل است كه از عقب گوسفندان به اين سمت مىآيد . يعقوب به پشت سر گوسفندان نظر افكند و دوشيزه‌اى خوش‌سيما و با هيكلى موزون را ديد . قلب يعقوب از ديدن راحيل به شدت تپيد و لكنت در زبان خود احساس كرد ، ولى با نيروى اراده پراكندگى روح خود را بر طرف ساخت و حلم و عقل خويش را فراهم گرداند و آهسته به سوى آن دختر گام برداشت و گفت : بين من و تو خويشاوندى نزديك و ارتباطى محكم است ، زيرا من از همان درختى هستم كه بر تو سايه افكنده و از همان چشمه‌اى هستم كه تو از آن جارى گشته‌اى ! من يعقوب پسر اسحاق پيغمبرم و مادرم رفقه دختر جد تو بتوئيل است . من از سرزمين كنعان آمده‌ام بيابان سوزان و صحراى تفتيده را با مشقت فراوان پيموده‌ام . تمام مشكلات را تحمل كرده‌ام تا براى امر مهمى بالابان ديدار كنم . راحيل با اشتياق سخنان شيرين او را شنيد و همراه او روانه منزل شد . يعقوب عليه السّلام در بين راه در قلب خود اضطراب شديدى احساس كرد ، گويا پرنده‌اى از قلبش به پرواز درآمده است . آيا اين حالت فوق العاده بخاطر ديدن دوشيزه‌اى است كه آرزو و اميد او و نويدى است كه پدرش به او داده و تعبير خوابى است كه در صحرا ديده است ؟ و يا طپش قلب او بخاطر اين است كه در غربت قصد انجام امر مهمى را دارد و از عواقب آن مضطرب است ؟ شايد هر دو عامل يعنى تحقق آرزو ، نويد پدر و تعبير خواب خويش و اضطراب از